دیشب کنار خاطره تنها نشسته بود
انگار روی پهنه ی سرما نشسته بود
پوشیده بود شال و کلاهی به رنگ آه
شاید به رنگ عشق، همان قرمزِ سیاه!
انگشت نازکی وسط "قیر شب" کشید
فریاد زد، وَ ناله ای از سوز تب کشید
پاشید بذر فاجعه بر پهنه ی زمین
می خواست پرکشد،رود،از صحنه ی زمین
چشم فرشتگان به زمین بس که دوخته
گویی دل خدا به غمی تازه سوخته
اشکی نشست گوشه ی چشمان آسمان
دردی گرفت پیکر این شهر بی نشان
پرواز کرد و رفت گلِ باغ خاطره
یادش غروب کرد در آغوش پنجره


