تبليغاتX
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
بانوی مهر

بانوی مهر
 
کلیه مطالب وبلاگ متعلق به نویسنده می باشد و هرگونه کپی برداری با ذکر نام نویسنده بلامانع می باشد

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

دیشب کنار خاطره تنها نشسته بود

انگار روی پهنه ی سرما نشسته بود

 

پوشیده بود شال و کلاهی به رنگ آه

شاید به رنگ عشق، همان قرمزِ سیاه!

 

انگشت نازکی وسط "قیر شب" کشید

فریاد زد، وَ  ناله ای از سوز تب کشید

 

پاشید بذر فاجعه بر پهنه ی زمین

می خواست پرکشد،رود،از صحنه ی زمین

 

چشم فرشتگان به زمین بس که دوخته

گویی دل خدا به غمی تازه سوخته

 

اشکی نشست گوشه ی چشمان آسمان

دردی گرفت پیکر این شهر بی نشان

 

پرواز کرد و رفت گلِ باغ خاطره

یادش غروب کرد در آغوش پنجره

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

نشسته ام

روبروی پرنده ای

که از چشم خورشید می آید !

دلم شعر می خواهد!

سکوتی هزار ساله

اما

به لبهایم آویزان شده!

از کنارم رد می شوی

نترس!

این مرده ی متحرک

اواسط قرن

خوابش برده !

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

پیاده شدم در دیاری غریب

پس از خوابی تلخ

...

جایی که گنجشکها

زبان درخت را نمی فهمند

و فاخته ها

با سرهایی بریده آواز می خوانند!

...

هنوز

متورم میشوند رگهای غیرت

از سرمه ی چشم دختران

و خاموش است

چراغ تاریخ !

...

تمام شهر

محو دهان یخ زده ی تندیس هایی

که آزادی را بشارت می دهند

و اما چنگ می زنند

بر گیسوی سپید مادرانی

که فرزندانشان

غرق خونابه ای شیرین

زندگی را فریاد می شوند !

....

اینجا کجاست

که چشم بی شرم

میخکوب بر دیوارهای قبله اش

خدا را فریاد می زند...

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

از ثور بیزارم

از جوزا  و میزان ، هم

هر بار

سرودم این صُوَر را

کاغذ بوی نا گرفت

از هجوم واژه های خیس

حال،

برگه های نمور را

پنهان میکنم در صندوقچه مادربزرگ

که پشت کرده به پستوی خانه

و گاهی سرفه می کند!

شاید

 میراثی شوند

برای فرزندانی

از جنس احساس!


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

دل خوش ام

به همدستی واژه های باران خورده

...

با طلوعی زودتر از خورشید

گره میزنم آفتاب را

به دست های بی تاب شهر

و سلام میکنم

به گلدان خالی کنار باغچه

که نشان شهامت گلهایی ست

که مرگ را

ترجیح دادند به اسارت خاک

...

با لبخند صبح

رها میشوم در آغوش روزمره گی

آزارم میدهد صورت شرجی خورده خیابان

و له شدن احساس سنگ فرشهای ترک خورده

زیر پاشنه های غرور

...

از پیچ خیابان

پرواز میکنم بالای درختی

مست از بوسه گنجشکی غریب

که آواز یادش رفته

و اشاره میکند به آشیانه اش

که کلاغ در آن تخم گذاشته

و چه بی پناه

قفس را فریاد می کشد!

...

از روی تنه درخت

میخزم به زیر چروک دستهای پیرمردی

که جارو میکند باورهای در خیابان را

عطسه که میکند

من پرت میشوم

به دلواپسی کوچه

جایی که

زنی سیلی خورده از روزگار

بازوی یگانه اش را

سخت می فشارد

تا عبورش دهد

از میان خمیازه ی آهن پاره های متحرک

...

بالا میروم از روده ساختمانی

که برایم معنا می کند نان را

در میان چهره های عبوس

در میان فریادهای غرور

در میان اعداد بهم ریخته

در میان کاغذهای سیاه

...

شبانگاه

بر میگردم به زیر سقف بی کسی

و خورشید می خوابد

و اندیشه می خوابد

من اما بیدارم

با خط خطی روز مره گی ام

بر کاغذهای بیگناه

و تمام ساعتها برایم شعر است

و تمام دقیقه ها و ثانیه ها هم

...

من اما شاعر نیستم

گاهی نقاشی میکنم

اما سالهاست نقش عشق

نا تمام مانده روی بومی کفن شده

...

نه شاعرم

نه تصویرگر

هنر در من مرده است

و من سالها پیش

در هجوم لحظه ها

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

دنیا را چپ می کنم

تا خوابم تعبیر شود

آنوقت

دندان مرگ

آخرین استخوان مرا خواهد برد!

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 

دریا

در خانه همسایه است

 

کمی دورتر

ماهی های رنگینی

هرشب

تشنه سر می گذارند

بر بالش حسرت!

 

گاهی قدم میزنم

کنار ساحلی که ماسه هایش

لبریز از سایه کبوترهای شعر توست!

و خرچنگ هایی

که روح زمان را می خورند!

 

دیشب

دهان شرجی زده دریا

بوی تو را می داد

آنقدر نفس کشیدم

که حالا تو جزوی از منی

بخواهی یا نخواهی

ریه هایم طعم تو را می دهند!

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

تو رفتی

و من کاسه لبریز سکوت را

پاشیدم به نگاه خیس خیابان!

در پی ِ تو

دستم قد کشید

به وسعت تمامی ِ جاده ها

افسوس

برای بردن نامت

دهان من کوچک بود!

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

تا مرگ دو خیابان فاصله داشت!

با لباسی سفید

فاتحه خواند برای شادی روح لبخند!

و بوسه زد بر گونه های سرخ آرزو

که تب کرده بود برای سیب!

شاید آبستن بود!

 

(( فردا خورشید از مغرب طلوع می کند!

من از سایه

جدا می شوم

تا دل زمان خنک شود!

بساطت را جای دیگری پهن کن مادر!

سایه ام خشک شده))

 

حرف هایش طعم لیموی مانده می داد

 

نشست پشت میز وسوسه

حسرت نوشید

در فنجان لب پریده !

 

ساعتی بعد

نوشته هایش را به خاک سپرد

کتابهایش را به دریا!

(( راهنمای ناخدایی باشید که طریق عشق را گم کرده))

 

و قدم زد

تا خیابان موعود ...

 


نوشته شده در تاريخ توسط نیلوفر مهرجو
 

 سر به روی

 

دامن نارنجی آسمان

 

کنار سفره ای

 

که نانش نمی خندد!

 

بغض می کنم  لحظه هایی را

 

که عطش جان فرو می نشست

 

با صوت ربّنای تو!


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ